<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-6760045</id><updated>2011-04-21T21:57:06.410-07:00</updated><title type='text'>parnian</title><subtitle type='html'>parnian</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://parnian81.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6760045/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parnian81.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02595423570967591932</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>1</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6760045.post-108168315922727949</id><published>2004-04-11T04:31:00.000-07:00</published><updated>2004-04-11T04:44:59.653-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>پاکی ارزشمند ترين موهبت است زيرا ارزشها تنها در دلهای پاک می رويند. در قلبهای ناپاک عشق محال است ، خوشی ناممکن و ارزش بی معنا . تنها پول معنا می يابدو قدرت و شهرت . داشته هايی بی بها که مرگ همه را به کام نابودی می کشاند . اما در دلهای پاک حادثه ای رخ می دهد که حتی مرگ نيز توان لرزاندنش را ندارد ؛پاک باش ، آنگاه خدا با تو است . تمام ناپاکيها ، زيرکيها و هر آنچه را که به تو احساس برتری می دهد کنار بگذار . با قلبی سرشار از کرامت و صلابت به سوی خداوند راهی شو ، آنگاه موفقيت تو حتمی است &lt;br /&gt;جسم از جنس ظلمت است و روح از جنس نور و نقطه ی تلاقی اين دو فلمرو ذهن . ذهن شالوده ايست از دو قطب متضاد ، و به همين سبب گرفتار تنشی هميشگی است . ذهن دائما در حال انتخاب است و ار آنجا که هر انتخاب تنها نيمی از مجموع را در بر می گيرد ، حس انتقام جويی در نيمه ی ديگر برانگيخته می شود و اين باعث می گردد که ذهن دائما در تشويشو پريشانی به سر برد . برای ذهن ، آرامشی وجود ندارد و بحث درباره آن بی معناست . ذهن يعنی نا آرامی و فقدانش يعنی آرامش . پس تعبير صحيح ،"آرامش بدون ذهن " است آنگاه آدمی در مرکز وجود حقيقتش قرار می گيرد .ذهن مباحثه گر است . مباحثه گری خستگی ناپذير . درگيرت می کند اما هيچگاه راه حلی پيش رويت نمی گذارد .طبيعتش به گونه ايست که هميشه بی نتيجه می ماند . به همين دليل فلسفه هرگز نتوانسته است فرجامی برای مشکلات انسان بيابد و در طول هزاران سال ، هزاران نفر از مستعد ترين انسانها را درگير بيهودگی خود نموده است. ذهن بحث می کند و نتيجه نمی گيرد در حالی که دل سکوت می کند و به نتيجه می رسد . اين حقيقت يکی از اسرار پيچيده زندگی است . ذهن پر هياهوست اما هياهويی بيهوده ؛ در مقابل دل خاموش است و خاموشيش فرد را به سر منزل مقصود می رساند .&lt;br /&gt;از ذهن به دل سفر کن و ار هياهو به سکوت ، تا زندگی را به گونه ای ديگر تجربه کنی : سرشار از معنا و مفهوم ، عطر و زيبايی و عشق و نور . رسيدن به اينها يعنی رسيدن به خداوند .&lt;br /&gt;در غفلتی عميق به سر می بريم و نامش را زندگی گذاشته ايم ، بايد از اين غفلت بيرون آيی . اينجا هستی تا به هدفی مشخص برسی ! اينجا هستی تا عطری بيفشانی ، ترانه ای بخوانی و پايکوبی نمايی . اين اتفاق هنگامی تحقق می يابد که تو آگاهانه و مستقيم و نه به واسطه ديگران ، خودت را بشناسی .هر آنچه تو اکنون از خود می دانی به واسطه اطرافيانت است . يکی از خوبيت می گويد يکی از پاکيت و ديگری از با هوشيت و تو آنها را می پذيری .هر کس نظری می دهد و تو به جمع آوری آنان می پردازی . صورت حقيقت جايی ديگر است در درون تو بايد در اعماق وجودت جستجويش کنی .آن لحظه که جلوه حقيقت را بيابی ، شورو شعفی عظيم در تو خواهد رست . ناگهان در می يابی حضورت حادثه ای ساده نبوده است بلکه از ميان تمام موجودات برگزيده شده ای تا با نيرويت ، آرامشو شوری عظيم بر پا کنی .&lt;br /&gt;افکار همانند تاريکی ها هستند . همانگونه پديد می آيند که تاريکی ها شکل می گيرند . ظلمت ، ظاهرا واقعی به نظر می رسد اما شعاعی از نور کافيست تا آن را به کام نابودی کشاند .تصوری واهی که که سرابی بيش نيست . به همين دليل نمی توان مستقيما بر تاريکی اثری گذاشت . نه می توان آن را بيرون راند و نه به داخل فرا خواند زيرا اساسا وجود ندارد و تنها ، حاصل غيبت نور است . بديهی است که حضور پرتوی از نور پيامد های ناشی از غيابش را از بين می برد و تاريکی محو می گردد .فکر ، حکايتی چون تاريکی دارد و حاصل يک غيبت است ،فکر حاصل غيبت مراقبه است -"مراقبه يعنی مست شدن از ذهن خارج شدن "- . هنگامی که به مراقبه می پردازی فکر مانند تاريکی ناپديد می شود . در اين زمان است که فرد در می يابد تا کنون در يک دنيای واهی زندگی می کرده است . دنيايی که در آن به سر می بری حاصل افکار توست ، در حاليکه با دنيای حقيقی فرسنگها فاصله داری . فکر حجابی است ميان تو و دنيای حقيقی ، حجابی که نه تنها به تحريف آن می پردازدبلکه خود را نيز به جای ان جا می زند .پرده ای که هيچگاه اجازه ديدن حقيقت را به تو نمی دهد و حتی مانع از پی بردن تو به وجود حقيقت می گردد . هنگامی که آن را کانون توجه خود قرار دهی ،برايت بسيار مهم می شود و باعث ناپديد شدن هر دو حقيقت درون و بيرونت می گردد . اين عالم مجازی تمام زندگيت می شود و بر تو تسلط می يابد ؛ و تو با آن و برای آن زندگی خواهی کرد . &lt;br /&gt;زندگی در توهم ،سرگردانی در پوچيست . زندگی ای که در آن نه رشد ، نه بلوغ ، نه درک ، نه سعادت ، نه حقيقت و نه زيبايی هيچ يک ديده نخواهد شد .&lt;br /&gt;تنها قلبعاشق است که می تواند قلب هستی را در يابد . ذهن ، کوته انديش است و ظاهر بين و از فراز و فرود چيزی نمی داند ؛ سبکسر است و سطحی نگر و از حقيقت چيزی پيش رويت نمی گذارد . برای چنين دريافتی ، دل است که بايد به ميدان آيد و عشق چيزی نيست جز نجوای همين دل .بگذار دلت ترانه سر دهد ، حتی اگر ذهنت آن را سرزنش می کند . ذهن با اعتراض خواهد گفت: کارت غير منطقيست . اما باز هم اهميتی به آن نده . هنگامی که شرايط ايجاب می کند اندوهگين باشی و دلت آواز سر می دهد ، ذهنت خواهد گفت :"اين درست نيست ، تو بايد غمگين باشی -اين منطقی است "بگذار قلبت به خواندن و رقصيدنو شادمانی ادامه دهد . سگ هاس ذهنت را خواهی ديد که پارس می کنند و می گويند :"اين عقلانی نيست ، غير منطقيست و دور از اخلاق ." و عشقی که سراپای وجودت را گرفته تحقير می کنند و نغمه درونت را نکوهش ! و به هر دری می زنند تا تو را از قلبت دور کنند زيرا قدرت و سلطه ذهنت به خطر افتاده است اما باز گوشت به هيچ يک بدهکار نباشد ، بگذار دلت بخواند ، برقصد و شادمانی کند .روزی فدا خواهد رسيد که سگ ها را فرسنگ ها دور از خود می بينی ، در حاليکه خاموشند و ديگر پارس نمی کنند . روزی که بارش باران گل را بر سرت احساس خواهی کرد و غرق در لذت خواهی شد . روزی که به کل خوهی پيوست و عشق بينايت خوهد کرد.&lt;br /&gt;هنگامی که افکار ناپديد گردند حتی زمان از حرکت باز می ايستد و سکوتی آرامش بخش رشد می کند و بر وجودت حاکم می گردد . در چنين لحظه ای ، زندگی در زمان حال را تجربه خواهی کرد ، تولدی تازه می يابی و گذشته ات را به خاک می سپاری .مولود چنين تولدی ، انسانيست عصيانگر که تمام اعمال و گفتارش طغيانگرانه است!معدودند افرادی که درکش می کنند و اکثريت او را نمی فهمند و به مخالفت با وی می پردازند . اين افراد مخالف از مسيح و سقراط و حلاج می هراسند و تنها به دليل ناتوانی در درک بينششان آنها را می کشند . تصور رسيدن انسان به درجات بالايی ،برای آنها ناممکن است پذيرش انسانهايی با چنين مقام به منزله باطل بودن یاير زندگيهاست و تحقيری بزرگ برای انان به حساب می آيد . تنها راه جبران غرور از دست رفته آنان ، حذف چنين افرادی از صحنه زندگيست ، زيرا وجودشان برای سايرين يادآور احساسی گناه آلود است ! گناه از آنچه هستند و بايد باشند ، از آنچه انجام می دهند و بايد انجام دهند .&lt;br /&gt;برخی افراد در طول تاريخ نيروی ترس بشر را مورد استفاده خودی قرار داده اند . آنها تو را می ترسانند و هنگامی که از ترس بر اندامت لرزه افتاد به راحتی اثتثمارت می کنند و از تو بهره می گيرند . آنگاه با ظاهری جديد پا بر صحنه می گذارند ؛ تو را تحت حمايت خود قرار می دهند و می گويند " نگران نباش ، بدان تا زمانی که به فرامين ما عمل کنی بهترين ها از ان تو خواهد بود ، اما آن هنگام که از اوامر ما رويگردان شوی و از ما پيروی نکنی ، جز فلاکت و بدبختی نصيبی نخواهی داشت .گاهی اين انسان نما ها خود را در لوای مذاهب پنهان می کنند و تمنيات خود را در اين غالب برآورده می سازند در حاليکه مذهب حقيقی نه تنها هيچ ارتباطی با بردگی و اسارت ندارد بلکه سراسر قيام است و طغيان .به اعتقاد من شهامت اساسی ترين نياز انسان است . در حال حاضر ما محتاج انسانهای شجاعی هستيم که بتوانند همه اين سياستها را که همچون بيماری در آگاهی آدمی ريشه دوانده اند ، ريشه کن سازند .&lt;br /&gt;عشق بايد زمينی باشد ؛ درست مانند درختی که بدون خاک نمی رويد . همانطور که درخت نيازمند ريشه در خاک است عشق نيز نيازمند ريشه در جسم است زيرا جسم حکم خاک را برای ريشه های عشق دارد . درختی که ريشه ای عميق در زمين دارد حرکتی به سوی آسمان پيش می گيرد و همدم ابرها می گردد . اما اين راز را به خاطر بسپار :هر چه درخت بيشتر اوج گيرد ريشه هايش بيشتر در زمين فرو می روند . ارتفاع و ريشه های درخت بايد در تناسب همديگر باشند . تصوردرختی فاقد ريشه که او ج گرفته و به ستارگان رسيده آيا معنايی دارد ! آری ، عشق بايد از جسم رها شود و اوج گيرد ولی چنين صعودی بدون حمايت جسم محال است . عشق به پشتيبانی جسم نيازمند است . عشق بايد به ماورای اميال برسد اما در اين راه محتاج حمايت آنهاست . هر بلندی نقاط پست نيز دارد اما پستی ها به معنای رد بلندی ها نيستند . فرادست ها می توانند ويژگيهای فرو دست ها رادگرگون سازند و به آنها زيبايی بخشند . عشق هوس را منقلب می کند و آن را به همدلی مبدل می سازد .&lt;br /&gt;در ذهن ما همه صداها به طور همزمان در حال انتشارند و آنقدر هياهو وجود دارد که حتی اگر خداوند فرياد هم بزند ما آن را نخواهيم شنيد . البته او هيچگاه فرياد نخواهد زد زيرا فرياد خشن است ، در حاليکه عشق هميشه نجوايی آرام دارد . عشق شيوايی را می شناسد زيرا خداوند شيواست ، عشق صبر را می شناسد چون خداوند صبور است ، عشق اميد را می شناسد زيرا خداوند اميدوار است . پس بيشتر سکوت کن و کمتر هياهو ، تا نجوای خداوند را از درون بشنوی .&lt;br /&gt;جامعه علاقه ای به عشق تو ندارد و گرايش آن تنها به سوی ذهن و قوای منطق توست زيرا فقط از اين دو می تواند بهره گيرد . جامعه کار تو را می طلبد نه معنايت را . از تو انتظار دارد در حد يک ابزار برايش مفيد باشی و به آن خدمت کنی . نه تنها عشق برای يک ماشين بی معناست بلکه تصور آن نيز ناممکن است . دير يا زود اموری که در ارتباط با ذهن هستند به عهده کامپيوتر ها گذارده خواهد شد ولی هيچ کامپيوتری نمی تواند عاشق باشد . عشق عنصر اصلی انسانيت است . عنصری که برای جامعه نفعی ندارد و از اين رو جامعه به آنها می آموزد منطقی باشند چون هر چه بيشتر به ذهن بها داده شود دل بيشتر ارزشش را از دست می دهد .دل جايگاهيست که می توان از آن به هستی رسيد و در اقيانوس لايزال حقيقت غوطه ور شد. به همين دليل معتقدم که عشق تنها حادثه ايست که قادر است تو را به باور حقيقت رهنمون سازد و آن زمان به فنا ناپذيری انسان پی خواهی برد .&lt;br /&gt;عشق مقوله ای بيولوژيکي و دوست داشتن مسئله ای روحانیست . در دوست داشتن عنصری معنوی وجود دارد . تا زمانی که عشق به دوست داشتن مبدل نگردد ، رنج آور خوهد بود و بيش از اينکه تو را به وجد آورد ، رنج و سختی را نثارت می نمايد . دليل اين اتفاق ، انرژی نهفته در عشق نيست بلکه نا توانی تو در پالودنو استفاده از آنست . بگذار عشقت به دوست داشتن مبدل گردد . بگذار عشقت عبادت شود . اين دو- دوست داشتن و عبادت-دو بعد محتمل عشق هستند . اگه کسی را که عاشقش هستی دوست داشته باشی ، آنگاه عاشق انسانهای بيشتری خواهی شد -""البته به شرطی که به جرم عشث اول نبودن متهمت کنن"" - عشقت گسترش می يابد و اين چرخه بزرگترو بزرگتر خواهد شد و اين يک بعد عشق است .&lt;br /&gt;هنگامی که انسانهای فراوانی را دوست بداری ، و بدون وابستگی بيش از حد به کسی ، همه را به يک ميزان از آن بهرهمند سازی ، بعد دوم عشق ظاهر می شود . بعدی که عبادت نام دارد . عبادت يعنی دوست داشتن کل ، کل هستی .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6760045-108168315922727949?l=parnian81.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6760045/posts/default/108168315922727949'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6760045/posts/default/108168315922727949'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://parnian81.blogspot.com/2004_04_01_archive.html#108168315922727949' title=''/><author><name>Mohammad</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02595423570967591932</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry></feed>
